افسوس بر من که هرشب بی اختیار چشم هایم  خودشان را خیس میکنند............

ان وقت تو با خیال تخت هفت پادشاه را خواب میبینی خواب به چشم هایم نمی اید ..........

وقتی که دیگر ستاره ای برای شمردن نمانده باشد من می مانم وقلبی خوابیده........

ورگ هایی که خیال تیغ دارند شاید چشم ها را جور دیگر باید بست.....