قصه از انجا شروع شد......
که خیلی عصبانی بود.........
گفت:اگه دوسم داری ثابت کن......
گفتم چه جوری..........
تیغ را برداشت وگفت:رگتو بزن.........
گفتم مرگ و زندگی دست خداست......
گفت:پس دوسم نداری.................
تیغو برداشتم رگمو زدم...............
وقتی داشتم تو اغوش گرمش جون میدادم..........
اروم زیز لب گفت:اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی........

تیغ روزگار شاهرگ کلامم را چنان بریده
که سکوتم بند نمی اید........


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 15:16 توسط رها....
|
همه چی تمومه