یه روزی از همین روزا یعنی تو همین ماه ها که من بعد از چند روز

اومده بودم نت یه اقا پسری اومد و تو کامنتا کلی بهم امید داده بود

اولش فکر کردم یه پسری که حداقل ۲۴ ساله اما اشتباه فکر کرده

بودم اون اقا پسر که خیلی مهربون و خوب بود و به من همیشه امید

میداد ومیده داداش محمدم بود اون خیلی مهربون خیییییییییلی بیشتر

از سنش سرش میشه  و میشد خیلی بهم کمک کرد تا از اون حال بد

رها بشم اون منو ابجی خودش میدونست منم مث داداشم دوسش دارم

اما  تو این روزا که درگیر درس  و امتحان و اینا هستن همه و منم همین

طوریم کمتر میومدم اینجا به همین دلیل یه کم از داداشیم و بچه های

دیگه غافل بودم اما تو این چند روز هر کاری میکردم برم وبش نمیشد

خیلی حالم بد شد وقتی نمیتونستم برم تو وب داداشم اما یه روزی انقدر

سعی کردم که تو وبش و فقط تونستم سریع رو کامنت کلیک کنم و بعد

وبش بسته شد سریع براش اینا رو نوشتم اما داداش محمدم دو روز بعد

غافلگیرم کرد یهو گفت ابجی رها شاید فردا دیگه اخرین روزیه که اپ میشم

منم کلی هول ورم داشت که وای داداشم کجا میخواد بره  و دیروز اومد

اخرین خداحافظی را باهام کرد الان من خیلی ناراحتم ارزوم الان دوتا شده

یکی اینکه م بیاد یکی دیگه که داداش محمدم دوباره برگرده حالا دیگه

دلم برا دوتا م تنگ میشه یکی کم بود دوتا شدن.یکی داداشیمه یکی

عشقمه حالا دیگه داداش محمد نیست منم دیگه هیچ جوری نمیتونم

از حالش خبر داشته باشم پس از خدای مهربون میخوام هر جا که هست

سالم باشه و به ارزوهاش برسه و اینکه داداشی من خیلی دوست دارم

و اروزمه بار دیگه بیای و اپ کنی و البته بهم امید بدی عاشقتم داداشی.

                                        

داداشی من همیشه اینجا میمونم منتظر مرتضی جونم و تو.

خدا کنه هردوتاتون خیلی زود بیاین.

                                        

دوستان تیکه های پازلند اگه یکی از اون  تیکه ها گم بشن

هیچ چیز نمیتونه جاشو بگیره تو یکی از اون تیکه های پازلی

                       هیچ وقت فراموشت نمیکنم.